ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

108

قصص الانبياء ( فارسى )

السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ . « 1 » ندانستهء كه بنده را به اختيار [ چه ] ؟ چرا كار خود به خدا نماندى ؟ پس يوسف گفت : هل عندك خبر ابى . قال دخل فى بيت الاحزان . بخانهء اندوه درآمد و با كس سخن نمىگويد الّا كه بر فراق تو مىگريد . گفت چرا مبتلا كرد پدرم را بفراق من ؟ گفت از دوستى او كه نپسنديد كه ديگرى را دوست دارد ، جز او را . پس يوسف گفت ماله من الاجر ؟ قال له كل يوم اجر ستين شهيدا بصبر الجميل . قال فطوبى لابى مع هذا الاجر . چنين گويند كه يوسف در سه جاى بخنديد : اوّل بدان وقت كه در چاهش مىافكندند ، گفتند : جن الغلام . قال ما جننت و لكن من اخذ فى حبّ مولاه فقعر الجبّ مأويه . و ديگر آن وقت كه بفروختند ، گفتند : جن الغلام . فقال ما جننت و لكن من لم يلتزم حرمة مولاه ابتلى بمولى سواه . و سه ديگر آن وقت بود كه بزندان كردندش بخنديد . گفتند : جن الغلام . قال ما جننت و لكن من لم يجئ خدمة الحبيب جلس فى السّجن . پس هفت سال در زندان بماند و هر روز اجراش كرده بودند . و زليخا مال فدا مىكرد و هر روز دوستيش مىافزود ، و آن پنج زن ديگر همچنان عاشق گشته بودند هر يكى چيزى مىفرستادند و يوسف نپذيرفتى الّا طعام پذيرفتى ، و باهل زندان دادى و خود نماز كردى ، چنان كه در خبر آمده است كه هر روز چندين ركعت نماز گزاردى و دوانزده هزار بار تسبيح كردى . جبريل بيامد و او را علم خواب آموخت . بعضى گويند در دهن وى دميد ، و بعضى گويند ايزد تعالى خود الهام داده است ، و تا در زندان بود آن علم را درس مىكرد ، تا هفت سال تمام شد .

--> ( 1 ) - يوسف 32